شعر

ابدي...



چراغي در دستم، چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي‌زنم
آينه‌ اي برابرِ آينه ‌ات مي‌گذارم،
تا از تو؛
ابديتي بسازم...
   احمد شاملو

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۰۴ | مدير سايت
،

ديباچه ي خون...

نه هراسي نيست
 من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دل زيباي مرا از دار آويخته اند
و هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
 به زمين ريخته اند
 سرگذشت دل من
 زندگي نامه انسان است
كه لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
 و به دارش زده اند
آه اي بابك خرم دين
 تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
 مرگ خونين مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است
 ريشه در خون شستن
باز از خون رستن
 در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر ‌آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام



آه اي آزادي
 ديرگاهي ست ك از اندونزي تاشيلي
خاك اين دشت جگر سوخته با خون تو مي آميزد
ديرگاهي ست كه از پيكر مجروح فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد
و هنوز از لبنان
 دود برميخيزد


سالها پيش مرا با كيوان كشتند
شاه هر روز مرا ميكشت
 و هنوز
 دست شاهانه دراز است پي كشتن من

 هم از آن دست پليد است كه در خوزستان
 در هويزه بستان سوسنگرد
 اين چنين در خون آغشته شدم
 و همين امروز با مسلمان جواني كه خط پشت لبش
 تازه سبزي مي زد كشته شدم

نه هراسي نيست
 خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده ست
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
 زيب ديباچه خون كرده ست

آري از مرگ هراسي نيست
مرگ در ميدان اين آرزوي هر مرد است

 من دلم از دشمن كام شدن مي سوزد
 مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان اين درد است

نه هراسي نيست
 پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
 مرگ ما سهل تر از كندن يك برگ است
 من به اين باغ مي انديشم
كه يكي پشت درش با تبري نيز كمين كرده ست
 دوستان گوش كنيد 
 مرگ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بكشند
مگذاريد كه من بار دگر
 در شما كشته شوم!!



هوشنگ ابتهاج

پ.ن : به مناسبت آزادي مردم ليبي از يوق استبداد و با آرزوي آزادي تمام  ازاديخواهان جهان از بند استبداد و استعمار و استحمار! اين سه زنجير انسانيت...واحترام به تمام كشته شدگان راه آزادي ...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۰۳ | مدير سايت
،

خسته...


خسته ام از ظلمت اين سايه سار
خسته ام از اين همه چشم انتظار
اي طلوع ناب هر ويرانكده
اي كليد قفل كور ميكده


خسته ام از اين تبار شب زده خسته ام از مستي بي عربده
 با تو از تو قصه گفتم نازنين
 در شب قصه نخفتم نازنين
با تو بايد بگذرم از اين سكوت
من تو را از تو شنفتم نازنين
 اي طلوع ناب هر ويرانكده
 اي كليد قفل كور ميكده
خسته ام از اين تبار شب زده
خسته ام از مستي بي عربده
بايد از اين اينه جاري شوم
 من نبايد در تو تكراري شوم
من به نه ! گفتن گذشتم از حصار
 آه !‌ اگر دربند اين آري! شوم
 اي طلوع ناب هر ويرانكده
 اي كليد قفل كور ميكده

يغما گلرويي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۰۳ | مدير سايت
،

از خود بي خبر

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيدكه اين ديوانه ي از خود به در كسيت؟چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!كه اين ديوانه را از خود خبر نيست


فريدون مشيري

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۰۲ | مدير سايت
،

اشكي در گذرگاه تاريخ


از همان روزيكه دست قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزيكه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميّت مُرد!
گرچه آدم زنده بود!

از همان روزيكه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزيكه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميّت مرده بود!

بعد دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم، گذشت
اي دريغ، آدميّت برنگشت!

قرن ما، روزگار مرگ انسانيّت است
سينه ي ما ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي، پاكي، مروت... ابلهي ست!
صحبت از موسي و عيسي و محمد.... نابجاست!

من از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير؛
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
واندرين ايام، زهرم در پياله ي اشك و خونم سبوست
فريدون مشيري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۰۱ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 1
بازديد امروز : 2095
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 776698

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان