شعر

از چشم ِ حوادث افتاده ام...


دو روزي  با غم و رنج ِحوادث صبر كن بيدل

جهان آخر چو  اشك از ديده ات

يكبار

.

.

مي افتد

بيدل دهلوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۳۰ | مدير سايت
،

دوباره تنها شديم!

گفتم: «بمان!» و نماندي!

رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن1

گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۳۰ | مدير سايت
،

وقتي عشق ، كلاغ ها را راوي ِ چراغ و آب و آينه مي‌كند....

آن كلاغي كه پريد از فراز سر ِ ما،

و فرو رفت در انديشه ي آشفته ي ابري ولگرد

و صدايش همچون نيزه ي كوتاهي؛ پهناي افق را پيمود،

خبر مارا با خود خواهد برد به شهر...

همه مي دانند

همه مي دانند

كه من وتو از آن روزنه ي سرد عبوس ،باغ را ديديم

و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست ،سيب را چيديم

همه مي ترسند

همه مي ترسند،

اما من وتو ، به چراغ و آب و آيينه پيوستيم

فروغ فرخزاد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۹ | مدير سايت
،

قلم توتم من است....

دستهايم را قلم ميكنم و قلمم را از دست نميگذارم،؛
چشم هايم را كور ميكنم،
گوش هايم را كر ميكنم،
پاهايم را ميشكنم،
انگشتانم را بندبند ميبرم،
سينه ام را ميشكافم،
قلبم را ميكشم،
حتي زبانم را ميبرم و لبم را ميدوزم...
اما قلمم را به بيگانه نميدهم.


دكتر علي شريعتي مجموعه آثار 13 ،هبوط در كوير ، ص 665


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۹ | مدير سايت
،

صبوري مي‌كنم تا طلوع تبسم

سلام!

حال همه‌ي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور
كه مردم به آن شادمانيِ بي‌سبب مي‌گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از كنارِ زندگي مي‌گذرم
كه نه زانويِ آهويِ بي‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بي‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود
مي‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه‌ي باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستي خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئي خريده‌ام
بي‌پرده، بي‌پنجره، بي‌در، بي‌ديوار … هي بخند!
بي‌پرده بگويمت
چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يك فوج كبوتر سپيد
از فرازِ كوچه‌ي ما مي‌گذرد
باد بوي نامهاي كسان من مي‌دهد
يادت مي‌آيد رفته بودي
خبر از آرامش آسمان بياوري!؟
نه ري‌را جان
نامه‌ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مي‌نويسم
حال همه‌ي ما خوب است
اما تو باور نكن!

بيا برويم رو به روي بادِ شمال
آن سوي پرچين گريه‌ها
سرپناهي خيس از مژه‌هاي ماه را بلدم
كه بي‌راهه‌ي دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!

آن سوي هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سكوتي براي آرامش و فراموشي ما باقي‌ست
مي‌توانيم بدون تكلم خاطره‌ئي حتي كامل شويم
مي‌توانيم دمي در برابر جهان
به يك واژه ساده قناعت كنيم
من حدس مي‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئي از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بي خود اين آينه را رو به روي خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است
تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۲۸ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 1751
بازديد ديروز : 1843
بازديد كل : 774252

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان