شعر

زلف تو خيس و تنت سرد و هوا باراني



زلف تو خيس و تنت سرد و هوا باراني
اشكها جريان داشت ،
كودك كوچك تنهاييت آرام نداشت
چشمهايت گريان ،
دل من همچو خزان
سرت از نرده ي ايوان به زمين آويزان
طلب يار ز درياي دو چشم ،
لحظه اي شادي و گاهي هم خشم ،
تو چه زيبا بودي !
و تكانهاي سرت زيباتر

زلف تو خيس و تنت سرد و هوا باراني
در هياهوي تمنّا ، گذر ثانيه ها ،
كاش ميدانستي
كه منِ غم زده آنسوي نگاهت ، حيران
فكر يك لحظه كه آرام شوي …. رام شوي ،
خون دل خوردم و فرياد زدم :
نهراس …
آري “يك مرد” اينجاست
كه سرانجام تو را خواهد برد
به همان ساحل زيبا كه در آن خاطره ها ،
رنجها ، فاصله ها ناپيداست

زلف تو خيس و تنت سرد و هوا باراني
شايد اين مردِ پر از درد نميخواست بداند كه هنوز
سفر از خاطره ها آسان نيست ،
موج درياي غمت طوفاني است
و در اين راه ، از اين موج گذر بايد كرد
صبر بايد ميكرد،
موج درياي غمت رام شود، شايد آرام شود…

زلف تو خيس و تنت سرد و هوا باراني
شايد اين مرد پر از درد خودش ميدانست
كه در اين راه پر آشوب ، زمين خواهد خورد
و تو را باد جدا خواهد كرد
و به جاي دگري خواهد برد

 

شاعر:  آرش منتظري (يك مرد)



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۵۰ | مدير سايت
،

شب سردي ست و من افسرده...‏

شب سردي‏ست و من افسرده
راه دوري‏ست و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
.
مي كنم تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من؛ آدم‏ها...

سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها


فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني


نيست رنگي كه بگويد با من؛

اندكي صبر، سحـر نزديك است...

هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
واي اين شب چه قـــدر تاريك است!


خنده اي كو كه به دل انگيزم؟!
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟!
صخره اي كو كه بدان آويزم؟!

مثل اين‏ست كه شب؛ نم‏‏ناك است!
 
ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليك، غمي غم‏ناك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
واي اين شب چقدر تاريك است!
اندكي صبر سحر نزديك است...

سهراب سپهري
بشنويدش


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۴۹ | مدير سايت
،

چاي دم كن.. خسته ام از تلخي نسكافه ها

عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است
بي قرارم كرده و گفته؛ صبوري بهتر است

 توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:
دلبرت وقتي كنارت نيست، كوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي كند
درد دل كردن براي تو، حضوري بهتر است

 چاي دم كن... خسته ام از تلخي نسكافه ها
چاي با عطر هل و گلهاي قوري، بهتر است

من سرم بر شانه ات؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟...
فكر كن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است....؟

حامد عسكري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۴۹ | مدير سايت
،

پاييز آمد...‏

پاييز آمد، لابه لاي درختان، لانه كرده كبوتر، از تراوش باران، مـــي گريزد.
خورشيد از غم، با تمام غرورش، پشتِ ابر سياهي، عــاشقانه به گريه، مـــي نشيند.
من با قلبي، به سپيـدي روز، مي روم به گلستان، همچو عطرِ اقاقي، لا به لاي درختان، مـــي نشينم.
.
شعر هستي، بر لبــانم جاري، پر توانم؛ آري! ميــروم در كــوه و دشــت و صحرا!
ره پيماي قلّه ها هستم من،
در كنار ياران، راه خود در طوفان، مـــي نَوردم!
در كوهستان، يا كويـر تشنه، يا كه در جنگل‏ ها، رهنـوردي شاد و پر اميدم!
.
باشد روزي برسد، شعر هستي بر لب، جان نهاده بر كف، راه انسانها را، در نَوَردم...

شعر هستي
؛ بودن و كوشيدن، رفتن و پيوستن، از كژي بگسستن، جان فدا كردن در راه خلق ست...
براي شنيدن

پ.ن: به شدت اين سرود را دوست دارم و دلم خواست اينجا بياورمش و توصيه اكيد ميكنم كه حتما بشنويدش و اينجا هم ببينيد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۴۸ | مدير سايت
،

گنگ ِ زندگي....

سزد اگر هزار بار، بيفتي از نشيبِ راه و باز،

رو نهي بدان فراز‎.‎

چه فكر مي‌كني؟ جهان چو آبگينه‌ي شكسته‌اي ست
كه سرو ِ راست هم دراو شكسته مي‌نمايدت‎ .‎
چنان نشسته كوه در كمين دره هاي اين غروب تنگ
كه راه، بسته مي‌نمايدت‎ .‎

زمان ِبي‌كرانه را،

تو با شمار ِگام ِعمرِ ما مسنج‏

به پاي او دمي ست

اين

درنگ ِ

درد و

رنج

.

.

هوشنگ ابتهاج


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۰:۴۸ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 11
بازديد امروز : 2213
بازديد ديروز : 917
بازديد كل : 755827

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان