شعر

تو فكر يك سقفم... سقفي براي ما... ‏

تو فكر يك سقفم؛
يك سقف بي ­روزن

يك سقفِ پابرجا؛ محكم­‏تر از آهــن

سقفي كه تن­‏پوشِ هراسِ ما باشه
تو سردي شب­‏ها؛ لباسِ ما باشه
...

 

ايرج جنتي عطايي
بشنويدش با صداي فرهاد

پ.ن: دستي بايد باشه/ ما رو با هم بكشه/ نه كه مثل حالا/ ما رو تنها بكشه...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۱۵ | مدير سايت
،

نيستي و اين مهم ترين خبرِ اين روزهاست...‏

چه خبري مهم تر از تو؟
نيستي!
و اين مهم ترين خبر را؛
هيچ خبرگزاري اي،
در هيچ‌ كجاي جهان،
مخابره نكرد!

خبرگزاري ها، چه ميفهمند؛
نبودِ تو، يعني چه؟!

چه ميدانند؛
وقتي تو نيستي، هيچ چيز شبيه خودش نيست!
؟

روزنامه ها؛ چه ميفهمند؟!

تيتر بزرگ همه شان بايد همين باشد:
نيستش!

خبر مهم تويي!
كه نيستي!


دلنوشته ها


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۱۵ | مدير سايت
،

تو، هم بيا...


شنيده ام يك جايي هست
 جايي دور
كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت
مي تواني تمام ترانه هاي دختران مي خوش را
 به ياد آوري
مي تواني بي اشاره ي اسمي
بروي به باران بگويي
دوستت مي دارم
 يك پياله آب خنك مي خواهم
 براي زائران خسته مي خواهم
 ديگر بس است غم بي بامداد نان و
 هلاهل دلهره
 ديگر بس است اين همه
 بي راه رفتن من و بي چرا آمدن آدمي
من چمدانم را برداشته
دارم مي روم
تمام واژه ها را براي باد باقي گذاشته ام
 تمام باران ها را به همان پياله ي شكسته بخشيده ام
 دارايي بي پايان اين همه علاقه نيز
شنيده ام يك جايي هست
حدس هواي رفتنش آسان است
 تو هم بيا



سيد علي صالحي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۱۴ | مدير سايت
،

برف مي بارد

برف مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي شد     گر زبام ِكلبه اي دودي

يا كه سوسوي چراغي     گر پياميمان نمي آورد

رد پا ها  گر نمي افتاد      روي جاده ها  لغزان

ما چه مي كرديم   در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد

 

آنك آنك كلبه اي روشن

روي تپه روبروي من

در گشودندم

مهرباني ها نمودندم

زود دانستم كه دور از داستانِ خشمِ برف و سوز

در كنارِ شعله ي آتش

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز

 

 

 گفته بودم زندگي زيباست -

گفته و ناگفته اي بس نكته ها اينجاست

آسمانِ باز

آفتابِ زر

باغ هاي گل

دشت هاي بي در و پيكر

 

سر برون آوردنِ گل از درونِ برف

تابِ نرمِ رقصِ ماهي در بلورِ آب

بوي خاكِ عطرِ باران  خورده در كهسار

خوابِ گندمزارها  در چشمه ي مهتاب

آمدن    رفتن    دويدن

عشق ورزيدن

در غمِ انساني نشستن

پابپاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن

كار كردن  كار كردن

آرميدن

چشم اندازِ بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن

جرعه هاي از سبوي تازه ي  آبِ پاك نوشيدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن

همنفس با بلبلانِ كوهيِ آواره خواندن

در تله افتاده آهوبچه گان را شير دادن

نيمروزِ خستگي را در پناهِ دره ماندن

گاهگاهي

زيرِ سقفِ اين سفالين بامهاي مه گرفته

قصه هاي درهمِ  غم را  ز نم نم هاي باران ها شنيدن

بي تكان گهواره ي رنگين كمان را

در كنار ِبام ديدن

يا شب برفي

پيشِ آتش ها نشستن

دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن

 

 

 

آري    آري    زندگي زيباست

زندگي؛ آتشگهي ديرنده پابرجاست

گر بيافروزيش؛ رقصِ شعله اش در هر كران پيداست

- ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

 

ييرمرد آرام و با لبخند

كنده اي در كوره ي افسرده جان كرد

چشمهايش در سياهي هاي كومه جستجو مي كرد

زير لب آهسته با خود  گفتگو مي كرد

 

- زندگي را شعله بايد برفروزنده

شعله را هيمه ي سوزنده

جنگل هستي  تو اي انسان

جنگل اي روييده ي آزاده

بي دريغ افكنده  روي  كوه ها دامان

آشيان ها بر سر ِانگشتانِ تو جاويد

چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده

آفتاب و باد و باران  بر سرت افشان

جان تو خدمتگرِ آتش

سربلند و سبز باش اي جنگلِ انسان

 

زندگاني شعله مي خواهد

ـ صدا سر داد عمو نوروزـ

شعله ها را هيمه بايد روشني افروز -

كودكانم؛ داستان ما  ز آرش بود

او به جان خدمتگزارِ باغِ آتش بود

روزگاري بود روزگار تلخ و تاري بود

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهرِ سيلي خورده، هذيان داشت

بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت

زندگي سرد و سيه چون سنگ

روزِ بدنامي

روزگارِ ننگ

غيرت   اندر بند هاي بندگي   بيجان

عشق   در بيماري و  دلمردگي   بي جان

 

فصل ها    فصلِ زمستان شد

صحنه ي گلگشت ها  گم شد    نشستن در شبستان شد

مي تراويد از گلِ انديشه ها    عطر فراموشي

ترس بود و بال هاي مرگ

كس نمي جنبيد    چون بر شاخه     برگ از برگ

سنگرِ آزادگان خاموش

خيمه گاهِ دشمنان پر جوش

مرزهاي ملك

همچو سرحداتِ دامنگسترِ انديشه    بي سامان

برج هاي شهر

همچو باروهاي دل    بشكسته و ويران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هيچ سينه    كينه اي در بر   نمي اندوخت

هيچ دل   مهري نمي ورزيد

هيچكس دستي به سوي كس نمي آورد

هيچ كس در روي ديگر كس   نمي خنديد

باغهاي آرزو    بي برگ

آسمانِ اشك ها    پر بار

گرمر و آزادگان   در بند

روسپي نامردمان    در كار

انجمن ها كرد   دشمن

رايزن ها گرد هم آورد   دشمن

تا به تدبيري كه در ناپاك دل   دارند

هم به دستِ ما شكستِ ما برانديشند

نازك انديشانشان    بي شرم

كه مباداشان   دگر روزي بود در چشم

يافتند آخر    فسوني را كه ميجستند

 

 

چشم   با وحشتي در چشمخانه  مر  جستجو مي كرد

وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد

= آخرين فرمان =

= آخرين تحقير =

= مرز را پرواز ِتيري مي دهد سامان =

= گر به نزديكي فرود آيد=

= خانه هامان تنگ=

= آرزوهامان كور =

= ور پرد تا دور =

= تا كجا ؟؟ !!    تا چند ؟؟  =

آه ... كو بازوي پولادين و كو  سرپنجه ي  ايمان؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد

چشمها   بي گفتگويي   هر طرف را جستجو مي كرد

 

 

پيرمرد    اندوهگين    دستي به ديگر دست مي سيائيد

از ميانِ دره هاي دور   گرگي خسته  مي ناليد

برف بر روي برف مي باريد

باد   بالش را به پشت شيشه مي ماليد

 

صبح مي آمد:

- پيرمرد آرام كرد آغاز -

پيشِ روي لشكرِ دشمنِ  سياهدوست

...دشت نه    دريايي از سرباز

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست

بي نفس ميشد   سياهي در دهانِ صبح

باد پر ميريخت روي دشتِ بازِ دامنِ البرز

لشگرِ ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور

دو دو     سه سه     به پچ پچ گردِ يكديگر

كودكان    بر بام

دختران     بنشسته بر روزن

مادران    غمگين كنار در

كم كمك   در اوج آمد  پچ پچِ خفته

به جوش آمد

خروشان شد

به موج افتاد

برش بگرفت و مردي چون صدف

از سينه بيرون داد

  

 

: منم آرش

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن

منم آرش    سپاهي مردِ آزاده :

كه تنها تيرِ تركشِ آزمونِ تلختان را

اينك آماده

مجوييدم نسب

فرزندِ رنج و كار

گريزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده ي ديدار

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش

شما را جامه و باده

گوارا و مبارك باد

 

دلم را در ميانِ دست مي گيرم

و مي افشارمش در چنگ

دل   اين جامِ پر كين و پر از خون را

... دل   اين بي تابِ   خشم آهنگ

كه تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم

كه تا كوبم به جامِ قلبتان در رزم

كه جامِ كينه از سنگ است

به بزمِ ما    سيو و سنگ را چنگ است

 

در اين پيكار

در اين كار

دلِ خلقي ست در مشتم

اميدِ مردمي ست در مشتم

كمانِ كهكشان در دست

كمانداري كمانگيرم

شهابِ تيزرو  تيرم

ستيغِ سربلندِ كوه ماوايم

به چشمِ آفتابِ تازه رس  جايم

مرا  تير است آتش پر

مرا باد است  فرمانبر

و ليكن چاره ي امروز زور و پهلواني نيست

رهايي با تنِ پولاد و نيروي جواني نيست

در اين ميدان

بر اين پيكانِ هستي سوزِ سامان ساز

پري از جان بايد    تا فرو ننشيند از پرواز

 

 

 

پس آنگه سر بسوي آسمان بر كرد

به آهنگي دگر گفتارِ ديگر كرد

 

درود   اي واپشين صبح   اي سحر بدرود :

كه با آرش تو را اين آخرين ديدار  خواهد بود

به صبحِ راستين سوگند

به پنهان آفتابِ مهربارِ پاكبين   سوگند

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكن

زمين  مي داند اين را

كه تن   بي عيب است و  جان   پاك

نه نيرنگي به كار من    نه افسوني

نه ترسي در سرم    نه در دلم باك است

درنگ آورد و يكدم شد به لب خاموش

نفس  در سينه ها  بيتاب  ميزد موج

 

به  پيشم مرگ :

نقابي سهمگين بر چهره   مي آيد

به هر گامِ هراس افكن

مرا با ديده ي خونبار مي پايد

به بالِ كركسان   گردِ سرم پرواز مي گيرد

به راهم مي نشيند   راه مي بندد

به رويم  مي خندد

به كوه و دره مي ريزد   طنين زهرخندش را

و بازش  باز مي گيرد

 

دلم از مرگ بيزار است

كه مرگ  اهريمن خو   آدميخوار است

ولي آندم كه زاندوهان    روانِ زندگي تار است

ولي آندم     كه نيكي و بدي را گاهِ پيكار است

فرو رفتن  به كامِ مرگ  شيرين است

همان بايسته ي آزادگي اين است

 

هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميدِ خويش مي دانند

گهي ميگيردم   گه پيش ميراند

پيش مي آيم

دل و جان را  به زيورهاي انساني   مي آرايم

به نيرويي كه دارد زندگي  در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ي ترس آفرين ِمرگ خواهم كند

 

نيايش را    دو زانو بر زمين بنهاد

بسوي قطعه ها دستان زهم بگشاد

 

برآ   اي آفتاب   اي توشه ي اميد :

برآ   اي خوشه ي خورشيد

تو جوشان چشمه اي   من تشنه ي بي تاب

برآ   سرريز كن   تا جان شود سيراب

چو پا در كامِ مرگي تندخو دارم

چو در دل جنگ با اهريمني پرخاشجو دارم

به موجِ  روشنايي شستشو خواهم 

ز گلبرگِ شما   اي زرينه گل   من رنگ و بو خواهم

شما   اي قله هاي سركشِ خاموش

كه پيشاني به تندرهاي شب  سهم انگيز مي ساييد

كه سيمين پايه هاي روزِ زرين را بر شانه مي كوبيد

كه ابرِ آتشين را در پناه خويش مي گيريد

غرور و سربلندي هم شما را باد

اميدم را برافرازيد

چو پرچم ها كه از بادِ سحرگاهان به سر داريد

غرورم را نگهداريد

به سانِ آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد

 

زمين خاموش بود و آسمان خاموش

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش

به يالِ كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد

هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد

 

نظر افكند آرش بسوي شهر  آرام

كودكان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگين كنارِ در

مردها  در راه

سرودِ بيكلامي   با غمي جانكاه

ز چشمان   بر همي شد  با نسيم صبحدم   همراه

: كدامين نغمه مي ريزد

كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت؟

طنينِ گامهاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفت

طنين گامهايي را كه  اگاهانه مي رفت؟

 

دشمنان در سكوتي ريشخندآميز

راه وا كردند

كودكان از بامها  او را  صدا كردند

مادران   او را دعا كردند

پيرمردان   چشم گرداندند

دختران   بفشرده در مشت 

همره او  قدرتِ عشق و وفا كردند

آرش   اما همچنان خاموش

از شكافِ دامن البرز  بالا رفت

وز پي او

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

 

بست يكدم چشمهايش را عمو نوروز

خنده بر لب   غرق در رويا

كودكان   با ديدگان خسته و پي جو

در شگفت از پهلوانيها

شعله هاي كوره  در پرواز

باد در غوغا

 

شامگاهان

راه جويانيكه مي جستند

آرش را بر روي قله ها   پيگير

باز گرديدند

بي نشان از پيكرِ آرش

با كمان و تركشي بي تير

 

آري   آري   جان خود در تير كرد آرش

كارِ صدها صد هزاران شمشير كرد آرش

تيرِ آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزي از پي آنروز

نشسته بر تناور ساقِ گردويي فرو ديدند

و آنجا را   از آن پس

مرز ايران و توران  باز ناميدند

آفتاب

در گريزِ  بي شتابِ خويش

سالها  بر بامِ دنياي پاكشان سر زد

ماهتاب

بي نصيب از سبرويهايش   همه خاموش

در دلِ هر كوي و هر برزن

سر به هر ايوان و هر در زد

 

آفتاب و ماه را در گشت

سال ها بگذشت

سال ها   و باز

در تمامِ پهنه ي البرز

وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي  كه مي بينيد

وندرونِ دره هاي برفآلودي كه مي دانيد

رهگذر هايي كه شب را  در راه مي مانند

نامِ آرش را پياپي در دلِ كهسار مي خوانند

و نياز خويش مي خواهند

با دهانِ سنگهاي كوه   آرش مي دهد پاسخ

مي نمايد از فراز و نشيب جاده ها   آگاه

مي دهد اميد

مي نمايد راه

 

در برون كلبه مي بارد

برف مي بارد بروي خار و خارا سنگ

كوهها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظارِ كارواني با صداي زنگ

 

 

كودكان ديريست در خوابند

در خواب است عمو نوروز

مي گذارم كنده اي هيزم   در آتشدان

 ... شعله بالا ميرود    پر سوز


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۱۳ | مدير سايت
،

من اينجا بس دلم تنگ است

 بسان  رهنورداني  كه در افسانه ها گويند

گرفته كولبار  زاد  ره بر دوش

  فشرده چوبدست  خيزران در مشت

 گهي پر گوي  و گه خاموش

در آن  مهگون  فضاي  خلوت افسانگيشان راه مي پويند

ما هم   راه خود  را مي كنيم  آغاز

سه ره پيداست

 نوشته  بر سر هر يك  به سنگ اندر

حديثي  كه ش  نمي خواني  بر آن ديگر

 نخستين  : راه نوش و راحت و شادي

 به ننگ  آغشته ،  اما رو به شهر و باغ و آبادي

 دوديگر :  راه، نميش  ننگ ، نيمش  نام

اگر سر بر كني  غوغا ، و گر دم  در كشي  آرام

سه ديگر :  راه بي برگشت ،  بي فرجام

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي  كه مي بينم  بد آهنگ است

بيا ره  توشه  برداريم

قدم  در راه  بي برگشت  بگذاريم

ببينيم آسمان  هر كجا آيا همين  رنگ است ؟ ...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۱:۱۳ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 1580
بازديد ديروز : 1171
بازديد كل : 765713

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان