شعر

هي مترسك؛ كلاه بردار!‏

هي مترسك، كلاه را بردار
ما كلاغان، دگر عقاب شديم...‏

محمدعلي بهمني

* از اينجا هم با صداي ناصر عبدالهي، بشنويد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۹ | مدير سايت
،

پشت دريا ها شهري است.. قايقي بايد ساخت

 قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينه تالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي مشعلي را ننمود
دور بايد شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند

پشت دريا ها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
قايقي بايد ساخت

سهراب سپهري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۸ | مدير سايت
،

هفت سالگي

بعد از تو ما به هم خيانت كرديم

بعد از تو ما تمام يادگاري ها را

با تكه هاي سرب ، و با قطره هاي منفجر شده ي خون

از گيجگاه هاي گچ گرفته ي ديوارهاي كوچه زدوديم .

بعد از تو ما به ميدان ها رفتيم

و داد كشيديم :

" زنده باد    ،،،     مرده باد "

 

 و در هياهوي ميدان ، براي سكه هاي كوچك آوازه خوان

كه زيركانه به ديدار شهر آمده بودند ، دست زديم.

بعد از تو ما كه  قاتل يكديگر بوديم

براي عشق قضاوت كرديم

و همچنان كه قلب هامان

در جيب هايمان  نگران بودند

براي سهم عشق قضاوت كرديم .

 

  بعد از تو ما به قبرستان ها رو آورديم

و مرگ ، زير چادر مادربزرگ نفس ميكشيد

و مرگ ، آن درخت تناور بود

كه زنده هاي اينسوي آغاز

به شاخه هاي  ملولش دخيل مي بستند

ومرده هاي آن سوي پايان

به ريشه هاي فسفريش چنگ مي زدند

و مرگ روي ان ضريح مقدس نشسته بود

كه در چهار زاويه اش ، ناگهان چهار لاله ي آبي

روشن شدند.

 

 

صداي باد مي آيد

صداي باد مي آيد، اي هفت سالگي

  

برخاستم و آب نوشيدم

و ناگهان به خاطر آوردم

كه كشتزارهاي جوان تو از هجوم ملخ ها چگونه ترسيدند.

چقدر بايد پرداخت

چقدر بايد

براي رشد اين مكعب سيماني پرداخت ؟

  

ما هرچه را كه بايد

از دست داده باشيم ، از دست داده ايم

ما بي چراغ به راه افتاديم

و ماه ، ماه ، ماده ي مهربان ، هميشه در آنجا بود

در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي

و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخ ها مي ترسيدند


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۸ | مدير سايت
،

كوك كن ساعتِ خويش

كوك كن ساعتِ خويش !
كه سحرگاه كسي
بقچه در زير بغل، راهيِ حمّامي نيست
كه تو از لِخ لِخِ دمپايي و تك سرفه ي او برخيزي

كوك كن ساعتِ خويش !

رفتگر مُرده و اين كوچه دگر
خالي از خِش خِشِ جارويِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خويش !

ماكيان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اينترنتيِ عصرِ اتم مي بيند

كوك كن ساعتِ خويش !

كه در اين شهر، دگر مستي نيست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از ميكده برميگردد
از صداي سخن و زمزمه ي زيرِ لبش برخيزي

كوك كن ساعتِ خويش !

اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر ،
و در اين شهر سحرخيزي نيست....


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۷ | مدير سايت
،

تِك تكِ ساعت چه گويد؟

زندگي چون ساعت شماطه‌ دار كهنه‌اي
از توقف ها و رفتن هاي يكسان پر شده است
...‏

فاضل نظري
* خزان عمرم ز سر رسيد...‏
* عنوان از شعري كه آقاجونم برام ميخوند:
                                         تِك تكِ ساعت چه گويد؟ گوش دار! ... گويدت بيدار باش اي هوشيار
* عمرِ گران ميگذرد،‌ خواه
ي،‌ نخواهي...سعي بر آن كن نرود، رو به تباهي..

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۳۶ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 2230
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 776833

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان