شعر

چه دور... چه در هم!‏

ديدار ما
چون آب و ماه
چه دور!
چه در هم!

قدسي قاضي نور
از "مثل يك حباب آبي"

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۵۱ | مدير سايت
،

آيا باز برمي گردي ؟




كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست

باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو  اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما ايا
باز برمي گردي ؟


حميد مصدق


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۵۰ | مدير سايت
،

دلخوشي..



در اين روزهاي بي برف
اگر ردپايت
نيست...

چه غـــــــم..
دلم خوش است
بازدم نفسهايت
كه هست..

دلنوشته ها..م.ب
زمستان 90


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۵۰ | مدير سايت
،

هزاران چشم اشك آلود، باران

هزاران چشم اشك آلود، باران
دوتا دست و تن يك رود، باران
همين ديشب ميان هيئت ما
يكي از سينه‌ زن‌ها بود، باران

سيدحبيب نظاري
"از اين دست"


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۴۹ | مدير سايت
،

بنويس از ما كه عشق رو نشناختيم/حرف خالي زديم ‏وُ قافيه بافتيم

تو كه دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنسِ دلِ خستۀ ماست
دل دريا رو نوشتي، همه دنيا رو نوشتي
دل ما رو بنويس... دل ما رو بنويس

بنويس هرچه كه ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت‏و بدتر اومد
بگو از ما كه به زندگي دچاريم 
لحظه ها رو ميكشيم، نميشماريم
بنويس از ما كه در حـال فراريم
توي اين پاييز بد، فكر بهاريم   

دستِ من خسته شد، از بس كه نوشتم
پاي من آبله زد، بس كه دويدم
تو اگر رسيده اي، ما رو خبر كن 
چرا اونجا كه تويي، من نرسيدم؟!

تو كه از شكنجه زار شب، گذشتي  
از غبارِ بي سوارِ شب، گذشتي 
تو كه عشقو با نگاهت تازه ديدي  
بادبان به سينۀ دريا كشيدي 

بنويس از ما كه عشق‏و نشناختيم 
حرف خالي زديم‏و قافيه بافتيم
بگو از ما كه تو خونه مون غريبيم 
لحظه لحظه در فرار و در فريبيم 

بگو از ما كه به زندگي دچاريم
لحظه ها رو ميكشيم، نميشماريم... 

اردلان سرفراز

* با صداي ابي، بشنويد.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۳:۴۹ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 753
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 775356

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان