شعر

حيف...



حيف نيست
بهار
از سر اتفاق بغلتد در دستم
آن وقت تو نباشي!؟

شمس لنگرودي



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۵:۴۸ | مدير سايت
،

در مشت هايت چه پنهان داري؟

مشت درخت باز شد
                          اينك شكوفه ها!

شاعر


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۵:۴۸ | مدير سايت
،

جهان، گل كردنِ يكتايي اوست...‏*‏

اين شكوفه ها كه مي‏رويند
پيام‏بران تو اند
مي‏دانم


دلنوشته ها

* عنوان از بيدل

+ مرتبط


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۵:۴۷ | مدير سايت
،

اي همه هستي ز تو پيدا شده...‏

نام تو چيست؟
شكوفه؟ باران؟ شوق؟
نسَب ِ بهار به تو مي‌رسد!

عباس حسين نژاد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۵:۴۷ | مدير سايت
،

با من بمان..

من بد بودم اما بدي نبودم
تو خوبي
و اين همه‌ي اعتراف‌هاست

تو را شناختم.. تو را يافتم.. تو را دريافتم و همه‌ي حرف‌هايم شعر شد.. سبك شد
عقده‌هايم شعر شد.. سنگيني‌ها همه شعر شد
بدي شعر شد.. سنگ شعر شد ..علف شعر شد.. دشمني شعر شد
همه شعرها خوبي شد

به تو گفتم: «گنجشكِ كوچكِ من باش
تا در بهارِ تو من درختي پُرشكوفه شوم.»

من به خوبي‌ها نگاه كردم و عوض شدم
من به خوبي‌ها نگاه كردم
چرا كه تو خوبي و اين همه‌ي اقرارهاست، بزرگ‌ترين اقرارهاست
دلم مي‌خواهد خوب باشم
دلم مي‌خواهد تو باشم و براي همين راست مي‌گويم

نگاه كن:
با من بمان!





شاملــــــو


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۰۵:۴۶ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 5
بازديد امروز : 966
بازديد ديروز : 2245
بازديد كل : 756825

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان