شعر

در درد بمرديم چو از دست دوا رفت...

دي گفت طبيب
از سرِ حسرت، چو مرا ديد
هيهات!
كه رنجِ تو زقانونِ شفا رفت
...


حافظ شيرازي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۳۵ | مدير سايت
،

دلقك

بعد از آن شب بود،
كه انسان را همه ديدند

با بادكنكِ سَرَش
كه بزرگُ بزرگتر ميشد به فوتِ علم
و تماشاچيان تاجر،
تخمين مي زدند كه در اين استوانۀ بزرگ
مي شود هزار اسبُ الاغ را
به هزار آخور پُر از كاهُ علوفه بست

و همه ديدند كه آن شب او
انگشتر اعتقاد به سپيدارها را
از انگشتِ خود بيرون كشيد!

با كلاهي از يال شير،
باراني يي از پوستِ وال،
شلواري از چرم كرگدن،
كفشي از پوست گاوميش،
موهايي از يال بلندِ اسب،
دندانهايي از عاج فيل
و استخوانهائي همه از طلاي ناب

و قلبش....
تنها قلبش قلبِ خود او بود!
كندوي نو ساخته اي
كه زنبورانش در دفتر ِ شعر ِ شاعري،
همه سوخته بودند
به آتش گلهاي سرخُ زرد!


حسين پناهي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۳۵ | مدير سايت
،

....!




ماريا ،
 اگر صاحبخونه ها بدونن
پنجره ها چقدر ارزش دارند،
 شايد اجاره هاشونو چند برابر بكنند...

حسين پناهي...

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۳۴ | مدير سايت
،

نه پاي رفتن، نه تابِ ماندن...‏

نه فراغت نشستن، نه شكيبِ رخت بستن
نه مقام ايستادن، نه گريزگاه دارم

نه اگر همي‌نشينم، نظري كند به رحمت
نه اگر همي‌گريزم، دگري پناه دارم...

سعدي*


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۳۴ | مدير سايت
،

ساعتم را خواب كردم..

عقربه هاي ساعت را
خواب كرده ام !
تا اينقدر نبودنت را
نشمارند.

قاسم بحراني


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۳۳ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 1345
بازديد ديروز : 3148
بازديد كل : 770426

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان