شعر

آه اميد...آه ...





من از كدام ديار آمدم كه هر باغش
هزار چلچله راگور گشت و بي گل ماند

من از كدام ديار آمدم كه در دشتش
نه باغ بود و نه گل
 تير بود و مردن بود
و در تب تف مرداد
 جان سپرد

گذشت تابستان
دگر بهار نيامد

و شهر شهر پريشيده
بي بهاران ماند
 و دشت سوخته در انتظار باران ماند

اميد معجزه يي ؟
 نه
 اميد آمدن شير مرد ميدان ماند
اگر چه بر لب من از سياهي مظلم
و پايداري شب
ناله هست و شيون هست

 اميد رستن از اين تيرگي جانفرسا
هنوز با من هست
اميد
 آه اميد
 كدام ساعت سعدي
 سپيده سحري آن صعود صبح سخي را
به چشم غوطه ورم در سرشك خواهم ديد؟

حميد مصدق

پ.ن:

به ياد مجتبي جراحي ، پويا كيوان و آيدين بزرگي
(+)

سه كوهنورد ايراني كه در ۲۹ تير ۱۳۹۲ بعد از صعود به قله برودپيك و گشايش مسيري به نام ايران، هنگام بازگشت مسير را گم كرده و ناپديد شدند...
 بعد نوشت:
بنا به تذكر يكي از خوانندگان گرامي بر اين مطلب كه رسانه هاي دولتي اخبار اين حادثه را منعكس كرده اند نوت قبلي تصحيح ميشود!
بي مهري و بامهري مسئولين محترم  رسانه پاي اين دوست گرامي :)

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۴۱ | مدير سايت
،

تو نيز مثلِ من غمگيني، چرا كه روز كوتاه است...



با برفي كه بر رويِ موهايم نشسته
به نزدِ تو مي آيم
و واژه هايم را
پيش پاهايت مي گذارم!
تو نيز مثلِ من غمگيني
چرا كه روز كوتاه است
سال كوتاه است
زندگي كوتاه است
خيلي كوتاه است
آنقدر كوتاه
كه نمي توان با قاطعيت
آري گفت!

رزه آوسلندر


پ.ن: با اين تصوير هم مناسب بود...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۴۰ | مدير سايت
،

بيا و بنشين كنار من

چشمي به تخت و بخت ندارم
مرا بس است
يك صندلي براي نشستن
كنار تو

حسين منزوي
*
پست قبل رو تغيير دادم، چون بدون چك كردن وبلاگ، پست رو گذاشته بودم و قبلا يكى ديگه از نويسندگان وبلاگ گذاشته بودش

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۴۰ | مدير سايت
،

بيا بگريزيم

هليا!

گريز، اصل زندگي ست...

گريز از هر آنچه اجبار را توجيه مي‏كند.

بيا بگريزيم!

ما همه در اسارت خاك بوديم.

ما، از خاك نبود كه گريختيم

از آنها گريختيم كه حرمت زمين را به گام هاي آلوده مي‏شكستند.

هلياي من!

ما را هيچ كس نخواهد پاييد، و هيچ كس مدد نخواهد كرد.

مي‏توان به سوي رهايي گريخت؛

اما بازگشت به اسارت نابخشودني ست.

ما در روزگاري هستيم، هليا، كه بسياري چيزها را مي‏توان ديد و باور نكرد

و بسياري چيزها را نديده باور كرد.

هليا!

يك سنگ بر پيشاني سنگي كوه خورد،

كوه خنديد و سنگ شكست.

يك روز، كوه مي شكند؛

خواهي ديد...



نادر ابراهيمي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۳۹ | مدير سايت
،

پرواز را به خاطر بسپار!


گفتي:
دوسـتت دارم و من،
بهِ خيابان رفـتم.
فضـــاي اتاق،
بـراي پـــرواز
كافي نبود!

"گروس عبدالملكيان"



پ.ن:
1- تصوير "پرواز" از مجموعه هنرهايِ مفهومي، اثر رابرت ادگار مانسين
2- اين رو يك دوست به نام حسين انصاري قبل از من در دنياي مجازي گذاشته بود. به عنوان ذكر منبع نام ميبرم.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۱:۳۹ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 769
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 775372

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان