شعر

جمعه هاي بي پايان...

من

انبوهي از اين بعدازظهرهاي جمعه را
بياد دارم كه در غروب آنها
در خيابان
                            از تنهايي گريستيم
ما نه آواره بوديم، نه غريب

اما
اين بعدازظهر هاي جمعه پايان و تمامي نداشت
مي گفتند از كودكي به ما
كه زمان باز نمي گردد
 اما نمي دانم چرا
اين بعدازظهرهاي جمعه باز مي گشتند!
احمدرضا احمدي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۰:۳۳ | مدير سايت
،

سودا زده...


آن كه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
 در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت 

 خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد
 تنه اي بر در اين خانه ي تنها زد و رفت 

هوشنگ ابتهاج


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۰:۳۳ | مدير سايت
،

جاي خالي...


هر طرف اياتي از خوشحالي است
 زين ميان جاي
تو
تنها
خالي است ...


سيمين بهبهاني


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۰:۳۲ | مدير سايت
،

واقعه

رفتنت

ناگهان پريدن ِ پرنده هاست .. 



نسرين حيايي




ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۰:۳۲ | مدير سايت
،

پر از هيــچ

انگار
آخرين قاصدك روي زمينم
مي گويند:
- چه خبر؟
و من
آكنده ام از هيچ!‏


شعر از اينجا

عكس از مه بانو

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۰:۳۱ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 1
بازديد امروز : 116
بازديد ديروز : 1843
بازديد كل : 772617

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان