شعر

دريغ




و من هميشه دير رسيدم..
شايد
هر بار با قطار قبلي
بايد مي آمدم...

حسين منزوي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۴۰ | مدير سايت
،

گل آفتابگردان


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۹ | مدير سايت
،

تو بتاب


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۹ | مدير سايت
،

بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي!

خبرت
خراب‌تر كرد
جراحتِ جدايي...

خبرت خراب‌تر كرد جراحتِ جدايي
چون خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي

تو چه ارمغان آري كه به دوستان فرستي
چه از اين به ارمغان كه تو خويشتن بيايي

بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي
شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي

دل خويش را بگفتم چو دوست مي‌گرفتم
نه عجب كه خوبرويان بكنند بي‌وفايي

تو جفاي خود بكردي و نه من نمي‌توانم
كه جفا كنم، وليكن نه تو لايق جفايي

چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان
تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي

سخني كه با تو دارم، به نسيم صبح گفتم
دگري نمي‌شناسم، تو ببر كه آشنايي

من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي

تو كه گفته‌اي تأمل نكنم جفاي خوبان
بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي

در چشم بامدادن به بهشت برگشودن
ز چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي

سعديبراي شنيدن


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۸ | مدير سايت
،

خنده هايم را بياور..

تمام خنده هايم را نذر كرده ام
تا تو همان باشي كه صبح يكي از روزهاي خدا
عطر دستهايت،
دلتنگي ام را به باد مي سپارد...


سيد علي صالحي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۲:۳۷ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 2443
بازديد ديروز : 1800
بازديد كل : 768376

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان