شعر

به انتظار نشستم براي اذن دخول

نشسته‌ام چو غباري، به شوق اذن دخول
بيا بگو نتكانند پادري‌ها را...

 

شاعر؟!‏

همراهي عكس و شعر از اينجا

براى ولادت شان



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۰۸ | مدير سايت
،

كوله بارم پر از گريه هاي فروغ است...

پياده آمده ام
بي چارپا و چراغ
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي
تنها كوله يي كهنه و كتابي كال
و دلي كه سوختن شمع نمي داند


كوله بارم
پر از گريه هاي فروغ است
پر از دشتهاي بي آهو
پر از صداي سرايدار همسايه
كه سرفه هاي سرخ سل
از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه كودكاني
كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند

مي دانم
كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش! بهار بانو
نيامدم كه بمانم
تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش

تمام جاده هاي جهان را
به جستجوي نگاه تو آمده ام
پياده
باور نمي كني؟
پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من

حالا بگو
در اين تراكم تنهايي
مهمان بي چراغ نمي خواهي؟
يغما گلرويي
منبع عكس

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۰۸ | مدير سايت
،

مبادا از قلبم بيرون بيفتي...

سنگ هم كه باشي

گوشه‌ي قلبم را مي گيرم

مثل لِي لِي بازي هاي كودكي

تا مبادا از آن بيرون بيفتي

دلنوشته ها


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۰۷ | مدير سايت
،

پريشان باد زلف او كه تا پنهان شود رويش*‏

من نشستم ز طلب وين دل پيچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمي جان ننشست

هر كه استاد به كاري بنشست آخر كار
كار آن دارد آن كز طلب آن ننشست

هر كه او نعره تسبيح جماد تو شنيد
تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست

تا سليمان به جهان مهر هوايت ننمود
بر سر اوج هوا تخت سليمان ننشست

هر كه تشويش سر زلف پريشان تو ديد
تا ابد از دل او فكر پريشان ننشست

زلف پريشان

هر كه در خواب خيال لب خندان تو ديد
خواب از او رفت و خيال لب خندان ننشست

ترشي‌هاي تو صفراي رهي را ننشاند
وز علاج سر سوداي فراوان ننشست

هر كه را بوي گلستان وصال تو رسيد
همچنين رقص كنان تا به گلستان ننشست

مولوي
* عنوان از اينجا


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۰۶ | مدير سايت
،

جود و كرامت از كرمش جاودان شده/ هر چه دخيل هست به سويش روان شده*‎

حرم امن تو كافي است هراسان شده را
مثل شه راه بده آهوي گريان شده را

 

دل سپرديم به آن معجزه ي چشمانت
تا كه آباد كني خانه ي ويران شده را

 

مِهر تو باعث خاموشي آتشـدان است
خارج از دست خليل است، گلستان شده را

 

گندم ري به تنور كرمت پخته شود
از تو داريم پس اين مزرعه ي نان شده را

 

هرچه شد خرج حرم ارزش او بيشتر است
از طلا حرف نزن، نقره ي ايوان شده را

 

به درخانه ي تو بسته و وابسته شديم
چه نيازي است به جنّت سگ دربان شده را

 

گر قرار است جبينش به قدومت نرسد
كافرش بيش نخوانيم مسلمان شده را

 

در محلّه خبر لطف تو  بهتر پيچيد
پخش كردند اگر قصه مهمان شده را

 

شدني نيست كرم داشته باشي، امّا
دستگيري نكني دست به دامان شده را

 

پنجره ساخته اي دور ضريح كرمت
تا ببندند به آن زلف پريشان شده را

 

ما فقط ظاهري از اوج تو را مي بينيم
گذري نيست به معراج ِ تو حيران شده را

 

جلوه اي كردي و زهراي پر از جذبه ي تو
تا قم آورد دل شاه خراسان شده را

 



علي اكبر لطيفيان
* عنوان از شعر ديگرى از همين شاعر
* ميلادش مبارك.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۳۲:۰۶ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 6
بازديد امروز : 1317
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 775920

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان