شعر

دلم ميگيرد؛ براي تو... براي خودم...‏

دلم مي گيرد

وقتي "تنهايي"، زودتر از من

رو به رويت نشسته

و با تو چاي مي نوشد

عليرضا عباسي

* بيا اين بار چاي مان را با هم بنوشيم...
*
اين عكس هم خوب بود.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۴ | مدير سايت
،

چه سرگردان همي ‌دارد تو را اين عقل كارافزا

در نظربازي ما بي‌خبران حيرانند

من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند

 

عاقلان نقطه ي پرگار وجودند ولي

عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

 

 

جلوه گاه رخ او ديده ي من تنها نيست

ماه و خورشيد همين آينه مي‌گردانند

 

عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا

ما همه بنده و اين قوم خداوندانند

 

مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم

آه اگر خرقه ي پشمين به گرو نستانند

 

وصل خورشيد به شبپره ي اعمي نرسد

كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند

 

لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ

عشقبازانِ چنين، مستحق هجرانند

 

مگرم چشم سياه تو بياموزد كار

ور نه مستوري و مستي همه كس نتوانند

 

گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد

عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند

 

زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد

ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند

 

گر شوند آگه از انديشه ي ما مغبچگان

بعد از اين خرقه ي صوفي به گرو نستانند

 

حافظ

عنوان از اين غزل مولوي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۴ | مدير سايت
،

حيراني و سرگرداني

غمخوار من! به خانه ي غم ها خوش آمدي

بامن به جمعِ مردم تنها خوش آمـدي

 

بين جماعتي كه مرا سنگ مي زنند

مي بينمت، براي تماشا خوش آمدي

 

راه نجات از شب گيسوي دوست نيست

اي من! به آخرين شب دنيا خوش آمدي...

 

پايان ماجراي دل و عشق، روشن است

اي قايق شكسته به دريا خوش آمدي

 

قايق در دريا

 

با برف پيري ام سخني بيش از اين نبود

منّت گذاشتي به سرِ ما، خوش آمدي

 

اي عشق، اي عزيز ترين ميهمان عمـر

دير آمدي به ديدنم اما خوش آمدي

 

فاضل نظري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۳ | مدير سايت
،

چه كردى با من؟

حاصلِ سبزترين باور من

برگ زرديست كه از لاي ورق هاي دلم مي ريزد

مانده ام سخت غريب

ديگر از سبزترين حادثه هم مي ترسم...

برگ زرد لاى دفتر

شاعر؟!


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۲ | مدير سايت
،

بگو احوالمان را تغيير دهند به احسن الحال، بلكه ثبت ش خوش شود

تقويم ها ميگويند:

                   سوم دي ماه روز ثبتِ احوال است

و من فكر ميكنم به ثبتِ احوالِ آدم ها

به اينكه هيچ كس حال دلم را نپرسيد

چه رسد به ثبت آن حال!

بعد با خودم ميگويم:
البته همان بهتر...

حالِ ناخوش، پرسيده و ثبت نشود؛ خوش تر...


دلنوشته ها

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۴:۱۲ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 1729
بازديد ديروز : 1843
بازديد كل : 774230

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان