شعر

اشكي در گذرگاه تاريخ


از همان روزيكه دست قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزيكه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميّت مُرد!
گرچه آدم زنده بود!

از همان روزيكه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزيكه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميّت مرده بود!

بعد دنيا پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم، گذشت
اي دريغ، آدميّت برنگشت!

قرن ما، روزگار مرگ انسانيّت است
سينه ي ما ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي، پاكي، مروت... ابلهي ست!
صحبت از موسي و عيسي و محمد.... نابجاست!

من از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير؛
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
واندرين ايام، زهرم در پياله ي اشك و خونم سبوست
فريدون مشيري


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۷ | مدير سايت
،

چشم ِ آسمان...

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي



* براي شنيدن(عليرضا قرباني)
پ.ن-1: گوي آتشين در نظريه انفجار بزرگ ، حاوي هيدروژن و هليوم بود، كه در اثر انفجار، بصورت گازها و گرد و غباري در فضا بصورت پلاسماي فضايي متشكل از ذرات بسياري از جمله الكترونها ، پروتونها ، نوترونها و نيز مقداري يونهاي هليوم به بيرون تراوش مي‌كند. با گذشت زمان و تراكم ماده در برخي سحابيها شكل مي گيرند. اين مواد متراكم رشد كرده، و توده‌هاي عظيم گازي را بوجود مي‌آورند كه تحت عنوان پيش ستاره‌ها معروفند و با گذشت زمان به ستاره مبدل مي‌شوند.
پ.ن-2:با ديدن اين عكس فقط ياد ترانه ي مدار صفر درجه افتادم، نمي دونم چقدر تطابق معنا و تصوير وجود داره؛ فقط مي دونم به دلم نشست.
پ.ن-3: اين عكس به چشم آسمان معروف گرديده است.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۶ | مدير سايت
،

و ما ادراك ما ليلــــــــــة القدر....


 بيا تا بر آريم دستي ز دل
كه نتوان برآورد فردا زگل

به فصل خزان در نبيني درخت 
كه بي برگ ماند ز سرماي سخت

برآرد تهي دست هاي نياز 
ز رحمت نگردد تهي دست، باز

مپندار از آن در كه هرگز نبست
كه نوميد گردد برآورده دست


سعدي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۶ | مدير سايت
،

راز دل...


و في صدري لباناتٌ

إذا ضاق لها صدري

نكَتُّ الأرض بالكفِّ

و أبديت لها سرّي

فمَهما تنبتُ الأرضُ

فذاك النّبتُ من بذري

 

در سينه رازهايي دارم

هر گاه سينه ام از آن ها به تنگ مي آيد

با دست بر زمين مي كوبم

و راز دلم را براي زمين بازگو مي كنم

پس هر گاه زمين گياهي بروياند

آن گياه

راز دل من است....

 


دل سروده اي از مولاي متقيان

منتهي الآمال(محدث قمي)/باب دوم/فصل هفتم/در بيان حالات ميثم تمار


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۵ | مدير سايت
،

بيا تا راه بسپاريم...

بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته  ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزست
و نقش رنگ و رويش هم بدينسان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزست.

اخوان ثالث(م.اميد)

*براي شنيدن:
نواي اول
نواي دوم
نواي سوم
نواي چهارم


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۴ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 724
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 775327

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان