شعر

اسير..


كسي در انتظار او نبود
 دلي براي او نمي تپيد
 نگاه هيچ كس به خودش دلي به روي او نمي نشست
هراس خورده بود و مات
درون حلقه نگاههاي ناشناس بي پناه
 هواي سرد سوز مي خليد
و پاره هاي جامه اش به جان او
و دشنه اي نهفته مي بريد
 تكه تكه از توان او
هنوز نارسيده كال بود
 جوانكي هنوز خردسال بود
به او نگاه مي كنم
 به من نگاه مي كند
 و هر دو آه مي كشيم
چه دشمني ميان ما است؟
عدوي راستين ما
همان يگانه غول سود و زر در كمين توده هاست
اسير بي نوا برادري غريب مانده و گم است
 رها و بسته هر چه هست
يكي ز خيل بي شمار مردم است


سياوش كسرايي


پ.ن: دلمان خوش است اين شبها و روزها كه خبر آزادي بشنويم ...شب قدر است براي آزادي تمام اسراي در بند جور وظلمت دعا كنيم...

اينجا و اينجا لينكهاي مفيدي ميتوان يافت ...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۳۰ | مدير سايت
،

ابدي...



چراغي در دستم، چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي‌زنم
آينه‌ اي برابرِ آينه ‌ات مي‌گذارم،
تا از تو؛
ابديتي بسازم...
   احمد شاملو

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۳۰ | مدير سايت
،

ديباچه ي خون...

نه هراسي نيست
 من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دل زيباي مرا از دار آويخته اند
و هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
 به زمين ريخته اند
 سرگذشت دل من
 زندگي نامه انسان است
كه لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
 و به دارش زده اند
آه اي بابك خرم دين
 تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
 مرگ خونين مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است
 ريشه در خون شستن
باز از خون رستن
 در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر ‌آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام



آه اي آزادي
 ديرگاهي ست ك از اندونزي تاشيلي
خاك اين دشت جگر سوخته با خون تو مي آميزد
ديرگاهي ست كه از پيكر مجروح فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد
و هنوز از لبنان
 دود برميخيزد


سالها پيش مرا با كيوان كشتند
شاه هر روز مرا ميكشت
 و هنوز
 دست شاهانه دراز است پي كشتن من

 هم از آن دست پليد است كه در خوزستان
 در هويزه بستان سوسنگرد
 اين چنين در خون آغشته شدم
 و همين امروز با مسلمان جواني كه خط پشت لبش
 تازه سبزي مي زد كشته شدم

نه هراسي نيست
 خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده ست
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
 زيب ديباچه خون كرده ست

آري از مرگ هراسي نيست
مرگ در ميدان اين آرزوي هر مرد است

 من دلم از دشمن كام شدن مي سوزد
 مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان اين درد است

نه هراسي نيست
 پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
 مرگ ما سهل تر از كندن يك برگ است
 من به اين باغ مي انديشم
كه يكي پشت درش با تبري نيز كمين كرده ست
 دوستان گوش كنيد 
 مرگ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بكشند
مگذاريد كه من بار دگر
 در شما كشته شوم!!



هوشنگ ابتهاج

پ.ن : به مناسبت آزادي مردم ليبي از يوق استبداد و با آرزوي آزادي تمام  ازاديخواهان جهان از بند استبداد و استعمار و استحمار! اين سه زنجير انسانيت...واحترام به تمام كشته شدگان راه آزادي ...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۹ | مدير سايت
،

خسته...


خسته ام از ظلمت اين سايه سار
خسته ام از اين همه چشم انتظار
اي طلوع ناب هر ويرانكده
اي كليد قفل كور ميكده


خسته ام از اين تبار شب زده خسته ام از مستي بي عربده
 با تو از تو قصه گفتم نازنين
 در شب قصه نخفتم نازنين
با تو بايد بگذرم از اين سكوت
من تو را از تو شنفتم نازنين
 اي طلوع ناب هر ويرانكده
 اي كليد قفل كور ميكده
خسته ام از اين تبار شب زده
خسته ام از مستي بي عربده
بايد از اين اينه جاري شوم
 من نبايد در تو تكراري شوم
من به نه ! گفتن گذشتم از حصار
 آه !‌ اگر دربند اين آري! شوم
 اي طلوع ناب هر ويرانكده
 اي كليد قفل كور ميكده

يغما گلرويي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۹ | مدير سايت
،

از خود بي خبر

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيدكه اين ديوانه ي از خود به در كسيت؟چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!كه اين ديوانه را از خود خبر نيست


فريدون مشيري

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۲۷ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 4
بازديد امروز : 1802
بازديد ديروز : 1843
بازديد كل : 774303

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان