شعر

صبوري مي‌كنم تا طلوع تبسم

سلام!

حال همه‌ي ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور
كه مردم به آن شادمانيِ بي‌سبب مي‌گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از كنارِ زندگي مي‌گذرم
كه نه زانويِ آهويِ بي‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بي‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود
مي‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه‌ي باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستي خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئي خريده‌ام
بي‌پرده، بي‌پنجره، بي‌در، بي‌ديوار … هي بخند!
بي‌پرده بگويمت
چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يك فوج كبوتر سپيد
از فرازِ كوچه‌ي ما مي‌گذرد
باد بوي نامهاي كسان من مي‌دهد
يادت مي‌آيد رفته بودي
خبر از آرامش آسمان بياوري!؟
نه ري‌را جان
نامه‌ام بايد كوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مي‌نويسم
حال همه‌ي ما خوب است
اما تو باور نكن!

بيا برويم رو به روي بادِ شمال
آن سوي پرچين گريه‌ها
سرپناهي خيس از مژه‌هاي ماه را بلدم
كه بي‌راهه‌ي دريا نيست.

ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!

آن سوي هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سكوتي براي آرامش و فراموشي ما باقي‌ست
مي‌توانيم بدون تكلم خاطره‌ئي حتي كامل شويم
مي‌توانيم دمي در برابر جهان
به يك واژه ساده قناعت كنيم
من حدس مي‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئي از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بي خود اين آينه را رو به روي خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است
تنها شبي هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۵۸ | مدير سايت
،

كسوف دل...



سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام
سجاده ام كجاست؟

زنده ياد سلمان هراتي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۵۷ | مدير سايت
،

پاييزم، اي قناري غمگينم.....

پاييز جان! چه شوم ، چه وحشتناك
اينك، بر اين كناره ي دشت ، اينك
اين كوره راه ساكت بي رهرو
آنك، بر آن كمركش كوه ، آنك
آن كوچه باغ خلوت و خاموشت
از ياد روزگار فراموشت


پاييز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نيز تنها ماندستي
اي فصل فصلهاي نگارينم

سرد سكوت خود را بسراييم
پاييزم ! اي قناري غمگينم
مهدي اخوان ثالث


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۵۷ | مدير سايت
،

فـــ غ ـــان...




با من سخن تو در ميان آوردند

  گلبرگ بهار در خزان آوردند
 

خاموش ترين سكوت صحراها را

  با نام تو باز در فغان آوردند


شفيعي كدكني


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۵۶ | مدير سايت
،

ببار بر اين تنهايي...

چقدر اين دوست‌داشتن‌هاي بي‌دليل خوب است

مثل همين باران ِبي‌سوال

كه هي مي‌بارد

كه هي اتفاقا

آرام و  شمرده شمرده

مي‌بارد

سيد علي صالحي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۱۹:۵۶ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 985
بازديد ديروز : 2245
بازديد كل : 756844

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان