شعر

تو را مي توانستم اي دور از دور يك بار ببينم

 

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود
اگر دفترخاطرات طراوت پر از ردپاي دقايق نبود
اگر ذهن آيينه خالي نبود
اگر عادت عابران بي خيالي نبود
اگر گوش سنگين اين كوچه ها
فقط يه نفس ميتوانست يكريز
شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد
اگر ردپاي نگاه تو را باد و باران
از اين كوچه ها آب و جارو نميكرد
اگر قلك كودكي لحظه ها را پس انداز ميكرد
اگر آسمان سفره ي هفت رنگ دلش را براي كسي باز ميكرد
و مي شدبه رسم امانت
گلي راب ه دست زمين بسپريم
و از آسمان پس بگيريم
اگرخاك كافر نبود
و روي حقيقت نمي ريخت
اگر ساعت اسمان دور باطل نمي‏زد
اگر كوهها كر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد مي ايستاد
اگرحرفهاي دلم بي اگر بود
اگرفرصت چشم من بيشتر بود
اگرمي توانستم ازخاك يه دسته لبخند پرپر بچينم
تو را مي توانستم اي دور
از دور
يك بار ديگر ببينم

 قيصر امين پور


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۲ | مدير سايت
،

تو را منتظرم..در اين شهر پاييز!



حرف تكراري من
گريه مال من و توست
عشق آن لحظه پيوندِ
نگاه من و توست
*
گل مصنوعي ندارد عطري
اين حقيقت را گفت
گل سرخ دل من
كه شبانه بشكفت
*
و غريبانه گذشت
از دل اينه ها
عاشقانه تركي خورد و شكست
بي صداي بي صدا
*
آه من خسته شدم
و چنان بيزارم از سراشيبي مرگ

شهر من پاييز است
و درختي بي برگ
*
راهي ميكده ام
پس چه شد آن مي ناب؟
كه مرا مست كند
بكشاند همه هستي من را در خواب
*
از تو مي پرسم باز
من كجا گم شده ام؟
بي هدف خواهم رفت
و چنين محو تماشاي توام
*
نشنيدي تو مگر
گله اي نيست ز بخت
نتوان پيوندي
شيشه اي را كه شكست
*
ايستادم لب آب

كه دلم تازه شود
و شنيدم از باد
عشق بايد كه پر آوازه شود
*
من نمي دانستم
كه سرانجام چه ايد به سرم؟
تو مرا خوب نگر
شايد اين بار ببيني كه تو را منتظرم
...


فريبا شش بلوكي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۲ | مدير سايت
،

اندوه؛ همين برگ هاي خشك

مي‌پرسم از پاييز؛
اندوه، يعني چه؟
در زيرِ پاهايم،
برگ‌هاي خشك،
بسيارند
...


محمد مهدوي‏ اشرف

* اين عكس هم بود، حالا پيشنهاد بدهيد كه كدام هماهنگ‏ تر و مناسب ترند براي شعر؟
* ضمناً يك تغيير خيلي كوچك در شعر داده ام.
لازم به يادآوري ست كه اينجا بنا نيست مرجع اشعار باشد، پس چنين تغييراتي و زبان حال سازي، بنا به حس آورنده، از نظر ما ايرادي ندارد!


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۱ | مدير سايت
،

من و برگها؛ هر دو آواره در باد...‏

بادي كه وزيد
همه چيز را برد

جز ياد تو را

كه گردگيري كرد
!‏

قدسي قاضي نور
از "مثل يك حباب آبي"


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۱ | مدير سايت
،

بي همگان به سر شود، بي تو هم بايد!‏

نيا
آن قدر نيا
كه دلم هر روز
براي خودم تنگ‌تر و تنگ‌تر شود

نيا و بگذار
اين پاييز هم بي تو به سر شود...

محسن شرو* آنقدر نيامدي كه...
   بي خيال، اين پاييز هم رو به پايان است ديگر... 


خواندني و شنيدني ست.
باشد
تو نيا
تو آن‌قدر نيا
كه من و  ذكر دائم «تو نيا»


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۲:۲۰ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 3
بازديد امروز : 1599
بازديد ديروز : 1171
بازديد كل : 765732

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان