شعر

مرا به خانه ي زهراي مهربان ببريد...

ارديبهشت 90 تهران

مرا به خانه‌ي زهراي مهربان ببريد
به خاكبوسي آن قبر بي‌نشان ببريد

اگر نشاني شهر مدينه را بلديد 
كبوتر دل ما را به آشيان ببريد  

كجاست،‌ آن در آتش گرفته، تا كه مرا 
براي جامه دريدن به سوي آن ببريد  

مرا اگر شدم از دست برنگردانيد 
به روي دست بگيريد و بي‌امان ببريد  

كجاست آن جگر شرحه‌شرحه، تا كه مرا 
كنار سنگ مزارش كشان‌كشان ببريد  

مرا كه مهر بقيع است در دلم چه شود 
اگر به جانب آن چار كهكشان ببريد 

نه اشتياق به گل دارم و نه ميل بهار
مرا به غربت آن هيجده خزان ببريد  

كسي صداي مرا در زمين نمي‌شنود 
فرشته‌ها، سخنم را به آسمان ببريد

افشين علاء


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۵:۴۲ | مدير سايت
،

گل پامچال، بيرون بيا...‏

گل پامچال، گل پامچال، بيرون بيا
فصل بهاره، عزيز موقع كاره

شكوفاهان، غنچه وا كنيد، غنچه وا كنيد
بلبل سر داره؛ بلبل سر داره
بيا دل بيقراره، بيا فصل بهاره...‏

بيا بشيم كاول اوسانيم، دانه بشانيم
هر تومي جانه، عزيز موقع كاره؛ بيا فصل بهاره

مهتاب شبان، مهتاب شبان
آيم و آيم، آيم و ديگ دي سر؛ عزيز مي جان و دلبر

مهتاب شبان، مهتاب شبان
آيم و آيم ، آيم و ديگ دي سر؛ عزيز مي جان و دلبر

بيا بشيم كاول اوسانيم، دانه بشانيم
هر تومي جانه، عزيز موقع كاره؛ بيا فصل بهاره

گل پامچال، گل پامچال، بيرون بيا
فصل بهاره ، عزيز موقع كاره

شكوفاهان، غنچه وا كنيد، غنچه وا كنيد
بلبل سر داره؛ بلبل سر داره
بيا دل بيقراره، بيا فصل بهاره

بيا بشيم كاول اوسانيم، دانه بشانيم
هر تومي جانه، عزيز موقع كاره؛ بيا فصل بهاره


براي شنيدن


*  آهنگِ تيتراژِ سريالِ "گل پامچال" بود. براي سالهاي بچگي ما، براي سالهاي جنگ...
از آن سريال‏هايي بود كه اكثر ملت دنبالش ميكردند، خصوص كه آن وقت ها ماهواره و اين چيزها هم نبود. اگر درست يادم باشد، دوشنبه ها پخش ميشد.
با آن تيتراژ سوزدار و دلنشين ش... در ذهن اكثر ما مانده، اما آنقدر يادم هست كه سريال تلخي بود، قصه آوارگي و جنگ و بدبختي هايش... چه سالها بر ما گذشته... به قول قدس
ي قاضي نور:
"خاطرات سالها
ي تلخ را/ لابه لاي دفتر مجوي/ به پيشاني ما نگاه كن!"‏


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۵:۴۲ | مدير سايت
،

مگذار، كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد.

سينه ام آينه ايست،
با غباري از غم.
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار.
آشيان تهي دست مرا ،
مرغ دستان تو پر مي سازند.
آه مگذار، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد.
................

حميد مصدق

پ ن: به نظرمن حالتي كه دست ها به سمت خورشيده تمنايي داره كه به مگذار شعرش مي اومد



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۵:۴۱ | مدير سايت
،

ارديبهشتي هم كه باشي اهل ِ پاييزي


شادي به ظاهر ، منتهي از درد لبريزي
ارديبهشتي هم كه باشي اهل ِ پاييزي

وقتي نگاهم مي كني از عمق ِ تنهايي
داري نمك بر زخم يك ديوانه مي ريزي

درمانده ام درمان ِ دردت را نمي دانم
شرمنده ام قابل ندارم چيز ِ ناچيزي

اي كاش لختي چوب ِ رخت ِ خلوتت باشم
تنهايي ات را روي دوش من بياويزي

"من" سيصد و سالي است در چشمان تو گم شد
شايد از اين خواب هزاران ساله برخيزي

اما تو خوابت برده و حتي درون خواب
هر وقت مي بينم تورا با غم گلاويزي

دنيا به كام هيچ كس شيرين نخواهد ماند
اي بيستون بي شك تو هم يك روز مي ريزي

ناف تو را با درد از روز ازل بستند
ارديبهشتي هم كه باشي اهل پاييزي



"سيدايمان سيدآقايي"


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۵:۴۱ | مدير سايت
،

سرود مرگ


اينك موج ِ سنگين ِ گذر ِ زمان است كه در من مي گذرد .
اينك موج ِ سنگين گذر ِِ زمان است كه چون جوبار ِ آهن در من مي گذرد .
اينك موج ِ سنگين ِ گذر ِ زمان است كه چون دريايي از پولاد و سنگ در من مي گذرد .

در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگر گونه آغاز كردم
در گذرگاه باران سرودي ديگر گونه آغاز كردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگر گونه آغاز كردم .

نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من ،
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهي در من .

احمد شاملو

بشنويد با صداي خود شاعر


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۵:۴۰ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 2039
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 776642

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان