شعر

عشق بي پايان...



واي بر من ،اي خدا

آن دلربا آن مهربان دستان
آن دم گرم و دل بي خار و بي پايان
وز برايم ،واي سرد است، واي سرد است...

مادر اي مادر ، باز مادر باز آن عشق الهي باز آن آغوش گرم جاوداني....
چه ميبينم خدايا باورم نيست هنوز
گرمي آغوش مادر دستهاي پر چروك و گرم مادر
بوسه هاي آتشينش حرف هاي دلنشينش ... نيست ديگر از برايم
هزاران واي بر من
پيكرش سرد است نازنين مادر هم سرد است ...

علي اكبر ثابتيان


* تصوير با عنوان "عشق مادر در زمان زلزله"، اثر يك عكاس چيني كه برنده مدال طلاي پنجمين دوره "مسابقات بين المللي عكاسي مطبوعات چين" شده است



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۰۳ | مدير سايت
،

هواي ِ ابري لحظه ها

مي گويند حواسم نيست
هواي ِ ابري لحظه ها را
مي گويند غم شده ام
و من نگاه مي كنم...

نقاشي با مداد اثر ماريا زلديس

شعر از وبلاگ سكوت


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۰۳ | مدير سايت
،

ديگر چگونه؟!!

اي سايه هاي عشق

ديگر مرا ز وسوسه ي دل رها كنيد
اي واژه هاي بوسه و اندام و چشم و لب
شعر مرا به درد زمان آشنا كنيد
 وقتي لبان تشنه ي مردان زابلي
در جستجوي قطره ي آبي سياه رنگ
همچون دو چوب خشك
 تصوير مي شود
 ديگر چه گلونه سرخي لبهاي يار را
چو نان شراب سرخ
در جام واژه هاي بلوينه بنگرم
وقتي نگاه كودك بي نان بندري
 با آرزوي پاره ي ناني سياه و تلخ
ر كوچه هاي تنگ و گل آلود و بي عبور
تا عمق هر هزار ه ي ديوار مي دود
 ديگر چه گونه غرق توان شد دقيقه ها
در بركه نگاه دلاويز دختري
ديگر چه گونه ديده توان دوخت لحظه ها
در جذبه ي دو چشم پر از ناز دلبري
وقتي كه دستهاي زني در دل كوير
 هنگام چيدن گوني چك مي شود
وقتي كه قامت پسري زاده ي بلوچ
با گونه هاي لاغر و چشمان بي اميد
در خاك مي شود
ديگر چگونه دست زني را به شعر خويش
خواب شهاب روشن و گويم ستوننور
ديگر چه گونه پيكر معشوق خويش را
در كارگاه شعر توان ساخت از بلور
 آن دم كه چشم هاي يتيمان روستا
 در حسرت پدر
 يا در اميد گرمي دست نوازشي
پر آب مي شود
 وقتي غريب خانه به دوشي نيازمند
 در كوچه هاي شهر
 از ضربه هاي درد
بي تاب مي شود
 وقتي كه طفل بي پدري در شبان سرد
با ناخن كبود
در قطعه يي پلاس ز سرماي بي امان
بي خواب مي شود
 وقتي كه نان سوخته با پاره استخوان
از بهر سد جوع فقيران ده نشين
ناباي مي شود
 ديگر چه گونه خواهش دل را توان سرود
ديگر چگونه مرمر تن را توان ستود
بايد كه حرف عشق برانم ز شعر خويش
 بايد كه نقش عشق فروشويم از كلام
زيرا گلوي پير وجوان ناله گسترست
 بر جاي رنگ عشق
بايد غم زمانه بپاشم به واژه ها
زاروز كه درد مردم ما گريه آورست
چشمم پر آب باد
 از عشق بگذرم كه دلم جاي ديگرست
بايد كه هاي هاي بگريم به درد ها
در چشم شعر ما سخن اشك خوشترست
اي سايه هاي عشق
 ديگر مرا ز وسوسه ي دل رها كنيد
 اي واژه هاي بوسه و اندام و چشم ولب
 بر جاي آب و رنگ
شعر مرا به درد زمان آشنا كنيد
 

مهدي سهيلي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۰۲ | مدير سايت
،

كتاب كهنه...


تو هيچ از خودت پرسيده اي

 چرا اين چراغ شكسته
اين همه حوصله نويس شبتاب خسته است ؟

باد اين بي هر كجا وزيده لعنتي بي سواد است
رو به دريا رفتن ياران ما
حتما دليلي داشته است

 ورنه من كه مي دانم استعاره ي آسان دريا را
 در اوراق كدام كتاب كهنه نوشته اند

 بي خود نپرس
غروب آن پنجشنبه ي باران ريز
به روياي كدام سفر از ساحل ستاره گذشته ام


سيد علي صالحي


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۰۲ | مدير سايت
،

ميوه ي قلب..


قلب هامان ميوه هاي نور
يكديگر را سير ميكرديم
با بهار باغهاي دور
مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رويا ها
زورق انديشه ام آرام
ميگذشت از مرز دنيا ها
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم كدامينم
آن من  سرسخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم ؟

بگذرم گر از سر پيمان
ميكشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم


فروغ فرخزاد


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۰۱ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 157
بازديد امروز : 1254
بازديد ديروز : 2102
بازديد كل : 775857

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان