شعر

بزم تو مرا مي طلبد، آمدم اي جان

 وقت است كه بنشيني و گيسو بگشايي
تا با تو بگويم غم شب هاي جدايي
بزم تو مرا مي طلبد، آمدم اي جان
من عودم و از سوختنم نيست رهايي

تا در قفس بال و پر خويش اسيرست
بيگانه ي پرواز بود مرغ هوايي
با شوق سرانگشت تو لبريز نواهاست
تا خود به كنارت چه كند چنگ نوايي

عمري ست كه ما منتظر باد صباييم
تا بو كه چه پيغام دهد باد صبايي
اي واي بر آن گوش كه بس نغمه ي اين ناي
بشنيد و نشد آگه از انديشه ي نايي

افسوس بر آن چشم كه با پرتو صد شمع
در اينه ات ديد و ندانست كجايي
آواز بلندي تو و كس نشنودت باز
بيروني ازين پرده ي تنگ شنوايي

در اينه بندان پريخانه ي چشمم
بنشين كه به مهماني ديدار خود ايي
بيني كه دري از تو به روي توگشايند
هر در كه براين خانه ي ايينه گشايي

چون سايه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت اين يار سرايي


هوشنگ ابتهاج
براي شنيدن
با صداي محمد اصفهاني


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۵۴ | مدير سايت
،

آي عشق! آي عشق! چهره آبي ات پيدا نيست

همه
لرزش دست و دلم از آن بود
كه عشق
پناهي گردد
پروازي نه
گريزگاهي گردد

آي عشق! آي عشق!
چهره آبي ات پيدا نيست

"احمد شاملو"



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۵۳ | مدير سايت
،

سبحانك يا نور علي نور


از نور حرف مي زنم .......آه ، باران
هر بامداد تا نور مهر مي دمد از كوه هاي دور
من بال مي گشايم ، چابك تر از نسيم
پيغام صبحدم را
با شعرهاي روشن
پرواز مي دهم .

انبوه خفتگان را
با نغمه هاي شيرين
آواز مي دهم
از نور حرف مي زنم ، از نور
از جان زنده ، از نفس تازه ، از غرور .

اما در ازدحام خيابان
گم مي شود صداي من و نغمه هاي من .
گويند اين و آن :
” خود را از اين تكاپوي بيهوده وارهان !
بي حاصل است اين همه فرياد
در گوش هاي كر !
ديوانه حرف مي زند از نور
با موش هاي كور ! “

بيگانه با تمامي اين حرف هاي سرد
من ، همچنان صبور
با عشق ، شوق ، شور
انبوه خفتگان را
آواز مي دهم .
پيغام صبحدم را
پرواز مي دهم
هر سو كه مي روم
در گوش اين و آن
حتي در ازدحام خيابان
از نور حرف مي زنم ،
از نور ...


فريدون مشيري...

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۵۲ | مدير سايت
،

باران را اكنون گو بازيگوشانه ببار...




تار هاي بي كوك و كمان باد ولنگار

باران را گو بي آهنگ ببار

غبارآلوده از جهان تصويري واژگونه در آبگينه ي بي قرار

باران را گو بي مقصود ببار

لبخند بي صداي صد هزار حباب در فرار

باران را گو به ريشخند ببار

چون تار ها كشيده و كمان كش باد آزموده تر شود

و نجواي بي كوك به ملال انجامد

باران را رها كن و خاك را بگذار تا با همه گلويش سبز بخواند

باران را اكنون گو بازيگوشانه ببار



احمدشاملو



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۵۲ | مدير سايت
،

كه اندر خاك ميجويند ايام جواني را...‏

سحرگه به راهي يكي پير ديدم
سوي خاك خم گشته از ناتواني

بگفتم: چه گم كرده‌ اي اندرين راه؟
بگفتا: جواني، جواني، جوانـــي

ملك الشعرا بهار

* عنوان، برگرفته از شعر نظامي كه در پست ديگري آمده.


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۶:۵۱ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 1797
بازديد ديروز : 1843
بازديد كل : 774298

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان