شعر

وزش تو


بيايي و باراني شود خانه از وزش تو

بيايي و خانه توفاني شود از تپش من

بيايي و مرز فصل ها بشكند وچار فصل يگانه شود

در يك تبسم دندان نما و يك كرشمه گيسويت

منوچهرآتشي

ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۰۵ | مدير سايت
،

سفر...

 

پيچ‌هاي اين مسير

تلاشِ ريل‌هايي‌ست

كه اميدِ به‌هم‌رسيدنشان

بارها

از تقدير فاصله‌هاي چهار فوت و پنج مميز هشت‌دهم اينچي*

شكست خورده‌است...

 

*فاصله‌ي استاندارد ريل‌هاي قطار


شعر و تصوير از بن نار


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۰۴ | مدير سايت
،

برگرد به من، بگرد...‏

طعم ِ خيس ِ اندوه
اتفاق ِ افتاده 
يه "آه! خداحافظ"
يه فاجعه ي ساده

خالي شدم از رؤيا، حسي منو از من برد 
يه سايه شبيه ِ من، پشت ِ پنجره پژمرد

اي معجزه
ي خاموش، يه حادثه روشن شو 
يه لحظه.. فقط يه "آه"، هم‏ جنس ِ شكفتن شو

از روزن ِ اين كنج ِ خاكستري ِ پرپر 
مشغول ِ تماشاي ويرون شدنِ من شو

برگرد، به برگشتن، از فاصله دورم كن 
يه خاطره با من باش، يه گريـه مرورم كن



از گـُرگـُر ِ بي رحم ِ اين تجربه
ي من سوز 
پرواز ِ رهايي باش، به ضيافتِ ديروز

به كوچه كه پيوستي، شهر از تو لبالب شد 
لحظه، آخر ِ لحظه، شب، عاقبت ِ شب شد 

آغوش ِ جهان رو به دل‏شوره شتابان بود 
راهي شدنت حرف ِ نقطه چين ِ پايان بود...
ايرج جنتي عطايي
براي شنيدن

* يك شعرى هم هست، خيلى خوب ه، دوستش دارم. تصوير من رو كمى ياد اون انداخت:

                                                                
جدا مشو كه مرا طاقت جدايى نيست...


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۰۴ | مدير سايت
،

او مسير مخفي يادها را مي ‌دانست....

رفتن هم حرف عجيبي ‌است شبيه اشتباه آمدن!
گفت بر مي گردم،
و رفت،
و همه‌ ي پل ‌هاي پشت سرش را ويران كرد.
همه مي ‌دانستند ديگر باز نمي ‌گردد،
اما بازگشت
بي هيچ پلي در راه،
او مسير مخفي يادها را مي ‌دانست.
قصه ‌گوي پروانه ها
براي ما از فهم فيل و
صبوري شتر سخن مي ‌گفت.
چيزها ديده بود به راه وُ
چيزها شنيده بود به خواب
او گفت:
اشتباه مي ‌كنند بعضي ‌ها
كه اشتباه نمي ‌كنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها كه بعضي به دريا مي ‌رسند
بعضي هم به دريا نمي ‌رسند.
رفتن هيچ ربطي به رسيدن ندارد!
او گفت:
تنها شغال مي ‌داند
شهريور فصل رسيدن انگور است.
ما با هم بوديم
تا ساعت يك و سي و دو دقيقه‌ ي بامداد
با هم بوديم،
بلند شد، دست آورد، شنل مرا گرفت و گفت:
كوروش پسر ماندانا و كمبوجيه
پيشاپيش چهارصد هزار سرباز پارسي
به سوي سد سيوند راه افتاده است.
بايد بروم
فقط من مسير مخفي بادها را بلدم...!

سيد علي صالحي



ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۰۳ | مدير سايت
،

قفل

  تو نيستي و درها ديوارند                                                            

         صدايت بايد در خانه مانده باشد           

         صدايت را مي‌زنم به ديوار، برمي‌خورد، مي‌پيچد

    مي‌بينم صداي خودم است

    كجايي با تمام موهات روبه‌روي پنجره بايستي باد مو شكافي كند؟

    عكسي كه در حافظيه انداخته‌اي را بر داشتم

    خنديده‌اي كه عكس خنده‌دار باشد

    موهات هنوز فرق داشتند با خودت

    وقتي نيستي باد چگونه شب را از صورت صبح كنار بزند؟

    انگشت‌هات را برده‌اي كه موهات را نريزند توي صورتت

    پنجره‌ را وا نكنند هوايي عوض كند

    دست‌هات را برده‌اي برايم چاي نريزند

    وقتي نيستي تمام اتاق‌هاي جهان خانه‌خالي‌اند

    تو نيستي جهان اتاق مخروبه‌ايست

    و ديوارهاش پر از فراموشند.


«محمد كاظم حسيني»


ادامهـ مطلبـ
| ۱ آذر ۱۳۹۴ | ۰۳:۲۹:۰۱ | مدير سايت
،

جستجوگر

رمزینه بارکد

آمار

افراد آنلاين : 2
بازديد امروز : 1244
بازديد ديروز : 3148
بازديد كل : 770325

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان